کلینیک روانشناسی دکتر خباز چگونه شکل گرفت؟
ما آدما بذری رها شدهایم! یه بذر کوچیک که یه راز بزرگ و منحصر به فرد رو توی خودش پنهون کرده. اما خب، بستر رشد خیلی مهمه. بستری که بتونه بذر رو به شکوفایی برسونه، به اندازهی پتانسیلِ خود بذر اهمیت داره.
نانوایی شغل خانوادگی ما بوده. برای همینه که فامیلی منم خبّاز شده. ما از بچگی کنار تنور بزرگ شدیم. تنور یعنی گرما، سختی، سوختن! و البته سختکوشی و نظم همیشگی برای اینکه نون برسه دست مردم و نون تو هم حلال بشه. اما نانوایی با همهی خوبیهاش، بستر مناسبی برای بذرِ درونی من نبود. به همین دلیل تصمیم گرفتم یه زمین دیگه برای رشدم انتخاب کنم. پدرم هم مخالفت نکرد، هرچند داستان برای خودش یه جور دیگه رقم خورده بود. بابام عاشق یاد گرفتن و پیشرفت بود. ولی یه روز، پدربزرگم رفته بود مدرسهاش و گوشش رو گرفته بود و آورده بود مغازه. بهش گفته بود: “من دست تنهام، تو پسر بزرگتری، باید پیش من کار کنی و دیگه لازم نیست درس بخونی.” ولی پدرم خودخواه نبود و من رو مجبور نکرد که توی خاک خودش بمونم. مادرم هم، همیشه به من اعتماد داشت و پشت من میایستاد.
خاک مناسب اولیه برای بذر من، مدرسه بود. من عاشق مدرسه بودم. حتی اول مهر که همه ناله میکردن، من خوشحال بودم! توی یادگیری هم سختکوش و مشتاق بودم، البته کمی هم سر به هوا! ترکیب این سه تا شد قبولی توی دبیرستان تیزهوشان شهر! البته اون روزها فکر میکردم شانسی بوده و احتمالاً اشتباه شده. یه حس خودکمبینی که تا سالها همراهم بود.
توی این سالها تا مدتها در سایه تلاش میکردم. سایهی کسایی که بهم امنیت میدادن. اما کم کم متوجه شدم که توی سایه اگرچه امنیت هست، اما مطمئناً شکوفایی نیست. بذر بعد از جوونه زدن، به جز خاک، نور هم میخواد. برای ترک سایهنشینی هم، باید انتخاب کنی و مسئولیت بپذیری. این مهارتی بود که ایجادش برای من سالها طول کشید، ولی واقعاً ارزشش رو داشت. چراکه امروز خوب میدونم: «ترس از پذیرش مسئولیت یعنی تن دادن به بردگی.»
اولین ضربهٔ این سایهطلبی رو بعد از کنکور خوردم. رتبهام به پزشکی نرسید و انتخاب بعدی من روانشناسی بود. اما من انتخاب رو سپردم دست بقیه و ترجیح دادم توی امنیت سایه بمونم. دوره کارشناسی، با اینکه زمین اصلی بذر من نبود، ولی به خاطر فرصتهای بینظیر رشدی که برام داشت، کلی اعتماد به نفس بهم تزریق کرد. اعتماد به نفسی که بهم قدرت داد از سایه خارج بشم. و بالاخره، با وجود طوفانی از مخالفتها از طرف بیشتر اطرافیانم، بذرم رو توی زمین روانشناسی کاشتم. رتبه خوب و قبولی توی یه دانشگاه خوب که این بار میدونستم نتیجه استعداد، انتخاب و تلاش خودم هست.
رشته روانشناسی رو تا دکتری با عشق ادامه دادم و از همون اول دکتری مشغول به کار شدم. اول کارم رو با آموزشهای روانشناختی به والدین شروع کردم، اما خیلی زود مورد حمایت و اعتماد مراجعین قرار گرفتم و مسیر کاری من به عنوان یه روانشناس شروع شد. من مدیون همهی مراجعینم هستم، اما اون اولینهایی که با اعتمادشون، عزت نفس من رو آبیاری کردن، یه جایگاه ویژه توی ذهن من دارن.
خانوادهام، مراجعینم، درمانگر صبورم، همکارانم، مدیرانم و هر کسی که کنارم بوده، توی رشد من سهم بزرگ و بسزایی داشتن و خواهند داشت. اما احساس فردیتم دقیقاً از زمانی کامل شد که از سایه دیگران ناامید شدم. این لحظه، لحظه آزادی من بود. لحظهای که فهمیدم رها شدن از سایهی قدرتها و پذیرش هویت خودم، پایان مسیر تکامل عزت نفس ماست. و این دقیقاً همون چیزیه که امروز به مراجعینم کمک میکنم تا کشف کنن.
و اما پدر شدن!به نظر من، پدر یا مادر شدن مهمترین، سختترین و شاید ترسناکترین نقشیه که یه آدم قبول میکنه. پدر شدن برای من یعنی بسترساز بودن، اما متوقع نبودن! یعنی همراهی کردن ولی آزاد گذاشتن، یعنی خاک بودن ولی سقف نبودن. وقتی پدر شدم، بیشتر از قبل اهمیت خاک حاصلخیز و سالم رو برای رشد بچههام درک کردم. اینکه مسئولانه فقط نظارهگر شکوفایی فرزندت باشی، اما دائم براش سایه نباشی.
این مسیر رشد فردی با همهٔ پستی و بلندیهاش و معناهایی که بهم داد، الهامبخش تأسیس کلینیک «دکتر خباز» شد. کلینیکی که دوست داریم بستری باشه برای خانوادهها و کسایی که دغدغه سلامت و رشد دارن. یک مرجع برای آگاهی و آموزش خانوادهها که بدونن چطور خاک حاصلخیز بشن، و برای همهٔ افرادی که مثل من حس میکنن یه بذر رها شده هستن و نیاز به بستر رشد و یه راهنما دارن.
ما توی کلینیک دکتر خباز دنبال این هستیم که یه بستر حاصلخیز برای ریشه زدن بذرهای بینظیر شما و شکوفایی جوونههاتون بسازیم.




